سيد محمد باقر برقعى

1515

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به خدا ، جان لاابالى من * زين همه نقش و منظر زيبا شبح مرده و خيالى من * كسب لذّت نمىكند زيرا مرده را نيست لذّت از دنيا * روح سرگشته‌ام شبح مانند در زمين سير و گردشى دارد * ليك خورشيد و نور او هرچند مايهء زندگى فروبارد * نتواند حيات نو آرد من از اين تپه تا به آن صحرا * از سوى باختر به‌سوى شمال نظر خود چو باز بىهمتا * مىفرستم ، چه سود در همه حال نيست جايى سعادت و اقبال * زين همه كوه و بوستان و قصور بهر من راستى چه دارد سود * همه ماتم‌فزاست همچو قبور كوه و درياچه ، صخره تا لب رود * لطفشان گشته بهر من نابود دره‌ها ، كوهها و جنگلها * اى محلهاى انزواى عزيز صخره‌ها ، اى اماكن زيبا * روزگارى چو ديگران من نيز جامى از عشق داشتم لبريز * آن زمان ، هرچه بود ، زيبا بود زان كه ( او بود ) عشق برجا بود * عشق او همچنان مسيحا بود دم او چون نسيم صهبا بود * همه‌جايى جمال پيدا بود رفت و رفتند عشق و زيبايى * رفت و رفتند ، دلرباييها رفت و رفته‌ست شور و شيدايى * رفت و رفته‌ست بهر من دنيا نيست چيزى به چشم من زيبا * دور خورشيد هرچه مىگردد آرى اين گردش دوارانگيز * خواه ثابت شود ، و يا چرخد هست يكسان به پيش چشمم نيز * زان كه از دست رفته يار عزيز كرهء خاك مبهم و تاريك * هر زمانى كه خور كند روشن به جهان هرچه مىشود باريك * خلاء محض بينم و گلخن همه جا ، جايگاه رنج و محن